« غزل خداحافظی "دوچرخه" »
خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها، معادله ها، مثال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خال ها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد:
با عشق ممکن است تمام محال ها...
* به امید دیدار *

یه نگاهی به عبارت سمت راست وبلاگ (زیر پرچم) بیندازید...
الان ۲۸ مهر ماه است یعنی فقط ۲ روز مونده...
و چه زود، دیر می شود....!!!!!!

---------------------------------------------------------------------
لياقت دانشجو شدن نداشتي واسه چي جاي يكي ديگه رو گرفتي ، مي موندي سربازيت رو مي كردي
----------------------------------------------------------------------
و من حدس زدم که نام واقعی نویسنده این کامنت که یکی از رفقای قدیمی ام می باشد آقای اکبر - ر (فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی) و از هواداران م-م و م-ک است... وبه ایشان یک پیامک زدم.
و ایشان یک روز بعد این کامنت تند و احساسی را نوشتند که (البته این بار با نام واقعی خود):
---------------------------------------------------------------------
من نمي دونم برا چي فكر كردي كه من اين نظر رو دادم ، اون روز هم اولش فكر كردم كه اشتباهي اس ام اس زدي ، امشب صرفا خواستم ببينم چيزي نوشتي ، يعني واقعيتش اين هست كه هنوز باورم نمي شه يكي كه اين همه سال باهاش دوست بودم ، اينقدر راه بي همه چيزها ، مزدور ها ، جاني ها ، دروغ گوها و فريب كار ها و ... رو ادامه بده و بدتر از اون اينقدر به اين كارش افتخار كنه ، ولي ديگه الان واقعا ازت نااميد شدم ، نه ديگه كار تو غفلت نيست ، بلكه ...
مي گن تو قيامت هر گروهي رو با امام و پيشواشون مي خونن ، واقعا فكر كردي كه تو اون روز تو رو با احمدي نژاد دروغ گو و پست و با اون جاني هايي كه از هيچ جنايت و تجاوزي دريغ نمي كنند و اون افراد حقيري كه تملق پسندي يكي كه خودش به اشتباه در راس امور قرار گرفته ، اينها رو به بالاها رسونده ، تو يه صف قرار مي دن ؟ تو رو خدا به خودت بيا ، اينقدر سعي نكن اداي آدم هاي نادان و بي همه چيز رو در بياري ، تو نون حلال خوردي ، از يه خانواده بي دين هم نيستي ، شرم كن !!
ضمنا من اگه بخوام با نام خودم برات مطلب مي نويسم ، نيازي هم به استفاده از اسم مستعار ندارم ، ولي با حرف هايي كه برات نوشتن كاملا موافقم !!! خب اگه سربازي رو ترجيح مي دي ...
ديگه نمي دونم چي بگم ، اميدوارم از ظلمات جهل و ناداني خارج بشي و به راه درست هدايت بشي ، به اون نادان و ابله هم كه ايميل هاي مردمي كه به جنبش سبز اميد علاقه دارن اشاره كرده ، يادش رفته كه 24 ساعته مردم دارن از دست دروغ ها و افتراهاي تلويزيون و راديو و روزنامه هاي دولتي عذاب مي كشند ، واقعا آدم هم اينقدر بي انصاف و بي وجود ؟
روزي خواهد رسيد كه باطل چون كف روي آب از بين مي ره و اون روز نمي دونم واقعا بعضي ها روشون مي شه تو آينه به خودشون نگاه كنن ؟ البته اون ها اگه شرم حاليشون بود كه ...
-------------------------------------------------------------------------------
در جواب کامنت بالا باید بگویم که:
یکی از شباهت های شما با شیخ مهدی کروبی این است که رقیب را دست کم می گیرید!
اگرچه ممکن است در علوم سیاسی، برای رسیدن به اهداف ، مجوز "دروغ گویی " صادر شده باشد ولی در علوم دقیق ( علوم فنی و مهندسی) دروغ گویی بلافاصله منجر به دور شدن از هدف و انحراف از نتایج صحیح میشود، چرا که علوم فنی و تجربی مبتنی بر طبیعت هستند و نظم و فطری بودن طبیعت مانع ورود دروغ به آن میشود.
اگر به قسمت راست وبلاگم نگاه کنید سیستم هوشمندی به نام "وبگذر یا webgozar" را مشاهده خواهید کرد. این سیستم دارای توانایی هایی از جمله ثبت بازدید ها به همراه ساعات بازدید، ثبت IP بازدید کننده ها، یافتن موقعیت مکانی بازدیدکننده ها و ارایه نام شهر محل سکونت بازدید کننده و جزییاتی از قبیل نوع ویندوز و مرورگر بازدیدکننده و حتی سیستم رنگ resolution کامپیوتر شخصی بازدید کننده ها می باشد!!!
و اما IP بازدید کننده ای که خود را "بهنام" معرفی کرده بود و در ساعت 12:28 روز 19 مهر وارد وبلاگم شده بود با IP آقای "اکبر" که در ساعت 22:52 روز 20 مهر ماه وارد سایت من شده بود یکسان بوده به شماره 217.219.151.200 می باشد. ویندوز نامبردگان XP و مرور گر آن نامشخص ( بدین معنی که مرورگری غیر از IE6 وIE7 و FireFox و Opera می باشد) بوده است و Resolution کامپیوتر آنها 1280x800 می باشد!!!
این را هم اضافه کنم که نامبرده یکبار دیگر در تاریخ 23 مهر در ساعت 16:24 از طریق یک کامپیوتر دیگر که مرورگر آن IE6 و Resolution آن 1024x768 بوده (ولی با همان IP قبلی) از وبلاگ بازدید کرده است!!!
خواهشمندم یک بار دیگر کامنتی را که اکبر نوشته را از اول بخوانید و در محتوای آن تامل کنید!!!!

پرده اول: ثبت نام دانشگاه روز 15 شهریور ماه بود - پایان خدمت سربازی روز اول مهر ماه.
پرده دوم: در بین این دو روز مهم (17 روز) وقتی کسی از من می پرسید که «چه کاره ای» یا «مشغول چه کاری هستی» اغلب اوقات با افتخار جواب می دادم که: « سرباز هستم ». ولی از وقتی که اول مهر شده، یعنی از وقتی که خدمتم تمام شد، وقتی کسی از من می پرسد که: « چه کاره ای؟ »، نمی گویم « دانشجو هستم» چون به اعتقاد من، اصولا دانشجو [در جامعه فعلی] کاره ای نیست. و معمولا در این مواقع احساسی به من دست می دهد، مثل اینکه چک یک بازاری معتبر و آبرودار، برگشت خورده باشد...
پرده آخر: بیشتر که فکر می کنم، می بینم که، تاریخ چک من تا اول مهر ماه بود و حالا چک من هم برگشت خورده است...

(اشاره: حوالی ظهر گاوگیجه گرفته بودم وداشتم بی هدف خیابان ها را متر می کردم. تمام حواسم به جواب نامه ای بود که قرار بود تا 2 ساعت دیگر بروم و از اداره بگیرم. در این اوضاع وانفسا، دوستم «اکبر» مرا در خیابان دید و صدایم کرد و سلام علیک و ...
بعد از احوالپرسی های معمول، یکراست رفت سر همان مطلبی که قبلا هم چند باری مطرح کرده بود؛ از من خواست تا یکی از مطالب اخیرم با عنوان " من اصلا آدم بد دهنی نیستم ..." را از وبلاگم حذف کنم. البته کمی شدیدتر از یک درخواست ساده؛ یعنی با لحن آمرانه و اصراری که کمی عجیب به نظر می رسید!!
بعدش از علل حمایت من از رییس جمهور پرسید. و به دنبال آن ضعف ها و عیب هایی رانام برد و من و رییس جمهور را در داشتن آنها مشترک دانست...)
اولین چیزی که پس از این درخواست «اکبر» به ذهنم رسید ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر بود که:
هر کس حق "آزادی عقیده و بیان" دارد؛ این حق در بر گیرنده آزادی، داشتن عقیده بدون مداخله، آزادی در جستجو، دریافت و انتقال اطلاعات و عقاید از طریق هر نوع رسانه ای بدون در نظر گرفتن مرزها می شود.
اگر چه وبلاگم (با تمام کاستی هایش) برای من، حکم روزنه ای برای تنفس در فضای اجتماعی فعلی را دارد و اگر چه حذف مطلبم از وبلاگ را مغایر آزادی بیان می دانم، ولی بسیار آسوده و بی هیچ حساسیتی آن را Shift+Delete می کنم ( به همان راحتی که آن را قبلا با Ctrl+C و سپس Ctrl+V ایجاد کرده بودم). به دو دلیل:
دلیل اول: چند سالی است که دیگر، حساسیت و دغدغه آزادی بیان، دموکراسی، جامعه مدنی، حقوق زنان و... را ندارم؛ چرا که با اندکی تفکر در منشا این واژه ها، می توان به این نتیجه رسید که هدف از مطرح کردن "آزادی بیان"، همه چیز است غیر از "آزاد بودن بیان". دموکراسی هم حال و روز بهتری از آزادی بیان ندارد.
به زبان ساده تر، از معدود کاربردهای آزادی بیان (و واژه های مشابه) مچ گیری از رقیب سیاسی، ایجاد شایعه، مجوز برای دروغ پراکنی و... می باشد - مخصوصا در مواردی که گروه مذکور در موضع اپوزیسیون قرار دارد و مادامی که حاکمیت نصیب گروه اپوزیسیون شد، تقریبا می توان پیش بینی کرد که چه سرانجامی در انتظار آزادی بیان و... است.
نتیجه گیری من این است که واژه های آزادی بیان، دموکراسی و... همگی « کشک » است و صد البته اقشاری از جامعه نیز « کشک ساب » این کشک هستند و ده-دوازده سالی است که کار و شغل اصلی خود را به فراموشی سپرده اند. این مسئله در مورد " قشر دانشجو " پر رنگ تر به نظر می رسد.
دلیل دوم: علی رغم فروکش کردن نسبی غبار فتنه در فضای اجتماعی ایران، بعضی از اقشار جامعه، آنچنان سرشان با «کشک» های مورد اشاره در بند 1 گرم است که متوجه برنامه ریزی جدید "کودتاگران رنگین" در ایجاد شکاف در میان شهروندان جامعه نیستند. پیشرفت این استداتژی نرم به جایی رسیده است که به داخل خانواده ها نیز رسوخ کرده است. در اعترافات دستگیر شدگان وقایع بعد ( وبیشتر قبل) از انتخابات، اگر چه در ظاهر امر، پشیمانی و ندامت دیده می شود، ولی با بکارگیری اندکی حس تشکیک (که در همین جا آن را برای دوستان پیشنهاد می کنم) نسبت به گوارایی این اعترافات، به راحتی می توان دریافت که پیشکسوتان و کهنه کاران سیاست مثل سعید حجاریان و... در لابلای اعترافاتشان، بصورت ناملموس (و البته نافذ و موثر) افراد را در دو قطب - خودی و غیر خودی- جای می دهند.
در مجموع، با اهمیتی که برای "اتحاد" بین اقشار مختلف جامعه قایل هستم و ضمن پیگیری حوادث و رویدادها و تحلیل آن ها (در حد بضاعت دانش سیاسی ام) همواره از دامن زدن به این شکاف در اجتماع، گریزان می باشم و فقط و فقط به دلیل حفظ رفاقت ها (که اندکی در این جریانات مخدوش شده است) خود را درگیر بعضی مباحثه های بی فایده با دوستان نمی کنم و همین جا اعلام می کنم که در عالم رفاقت و جهت شادی دل رفقای مخالفم، حاضرم از بعضی مواضعم عقب نشینی کنم...!!!
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

[مبادا] ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

عکاس: خودم
زمان و مکان: 13 شهریور - حیاط منزل


خدایا ...
یادم بده
یادم باشه
یادت باشم...

یادم ز وفای اشجع الناس آید بر چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر «حسین» دگری ، هیهات برادری چو «عباس» آید...

پرده اول: ماشین حساب رو برداشتم و شروع کردم به حساب و کتاب...
پرده دوم: وقتی حساب و کتابم تموم شد (درحالی که رو به ماشین حساب بودم و به عدد روی صفحه اش خیره شده بودم) گفتم: «خدایا، تو فقط 10% قضیه رو جور کن، بقیه اش پیشکش! اصلا خدایا فقط این قضیه حل بشه، باقی قضایا رو نمی خواد حل کنی!» وهمینطور داشتم با خدا چانه می زدم ( مثل کسی که دارد تو بنگاه ماشین چانه می زند).
پرده سوم: بعد از کلی چانه زنی به خودم آمدم و از اینکه کریم مطلق رو یک بازاری فرض کرده بودم، حسابی شرمنده شدم.
پرده آخر: تکمه AC ماشین حساب رو فشار دادم و توبه کردم....

اشاره: ( شنبه 30 خرداد 88 – نانوایی)
یکی از نانواها در اظهار نظری به یکی از مشتری ها گفت: «صحبت های آقای خامنه ای در نماز جمعه دیروز، خوب بود ولی قسمت آخرش رو خراب کرد! » ( منظورش استمداد از امام زمان (عج) بود)
پرده اول: رسیدن به بینش صحیح و قدرت استنتاج منطقی و واقع بینانه، نیازمند 2 عنصراست:
1- کسب اطلاعات خام (بیشتر با مطالعه تیوریک و میدانی بدست می آید)
2- تفکر و آنالیز اطلاعات خام ( توقف موقت جمع آوری اطلاعات خام و سپس ساماندهی آنها)
پرده دوم: حال می خواهیم دو قشر از جامعه را با هم مقایسه کنیم که در صورتیکه مکمل همدیگر باشند، بینش صحیح و قدرت استنتاج واقعی حاصل می شود:
قشر اول:
یک نانوا به لحاظ ماهیت شغلی اش، فرصت و شرایط "تفکر در حین کار" برایش مهیا است، اگر موفق شود در اوقات فراغت خود، روزانه یک ساعت مطالعه هدفمند را اضافه کند، بعید نیست به یک "نظریه پرداز کاملا موفق" تبدیل شود (البته با حفظ سمت!) . وقتی نانوای مذکور، اطلاعات هدفمند خود را در جریان طبیعت شغلی خود( که فرصت تفکر در حین نانوایی را فراهم کرده است) ابتدا خوب آماده کند و سپس خوب بپزد، محصول اندیشه او همانند محصول یدی او، تبدیل به یک نتیجه حیاتی، با برکت، انرژی زا و خوش خوراک خواهد شد.
قشر دوم:
یک دانشجو به لحاظ ماهیت محیطی که در آن تحصیل یا بهتر بگوییم زندگی می کند، زیر باران اطلاعات خام قرار دارد. حال اگر این دانشجو موفق شود در اوقات فراغت خود روزانه فقط 15 دقیقه در مورد اطلاعات خام خود، تفکر کند، بعید نیست به یک "نظریه پرداز کاملا موفق" تبدیل شود (البته با حفظ سمت). شواهد نشان می دهد که قشر دانشجو معمولا اطلاعات را بصورت خام (بدون آنکه در مورد صحت آنها تحلیل یا تحقیقی انجام دهد) به مصرف خود و جامعه می رساند.
پرده آخر: ماهیت شغل یک نانوا به قدری طاقت فرسا است که نباید کسی از او انتظار مبدل شدن به یک نظریه پرداز موفق را داشته باشد( مثالی را که در چند سطر اول این نوشته آمده است به یاد بیاورید)، ولی این مساله در مورد قشر دانشجو (مخصوصا دانشجویان حال حاضر) کاملا برعکس است. در شرایط کنونی، تنها کاری که می توان انجام داد این است که برایشان این دعا را کرد که:
« کاش قشر دانشجوی جامعه مان، اندکی نانوا بودند... »






